توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ08/09/2011 10:37 ق.ظ
سال شصت جهاد سازندگی اعلام کرد رؤسای شوراهای روستاها در صورت تمایل میتوانند در اردوی بازدید از مناطق جنگی شرکت نمایند شهید که منتظر بهانهای برای ورود به جبهه بود با اشتیاق از آن استقبال نمود و این در حالی بودکه پایش در حادثه تراکتور به شدت مجروح شده بود اما حتی تذکر این مطلب به ایشان که باید ملاحظه بخیههای زخم پایتان را بکنید هم مانع رفتن ایشان نشد چراکه بیتاب آن مناطق بود و آخرش هم به همراه سی نفر از روسای شوراهای منطقه در آن اردوی سخت یک ماهه شرکت کرد. بعدها شنیدیم با وجود پای زخمیاش در تمرینات آمادگی... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ07/23/2011 10:45 ق.ظ
جنبهی شجاعت آن مرد از همه جنبهها شاخصتر بود یعنی در حیطهی حضورش اگر میدید که حقی از کسی ضایع میشود که این مرد هیچ ذینفع هم نبود ولی میرفت حق را به حقدار میرساند و دنبال اعادهی حق و حقوق افراد بود، طوری بود که مردم واقعاً آن مرد را در دعواها و مرافعههایشان و در موضوعات اختلافی خود به عنوان فردی شجاع و مصلح قبول داشتند. با عشق و علاقه و با علم و آگاهی واقعاً عزاداری میکرد. آن مرد واقعاً عاشق امام حسین(ع) بود، واقعاً درد امام حسین(ع) را حس میکرد. |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ07/23/2011 10:23 ق.ظ
این شهید عزیز در زندگی مرد نیکو، مومن و خوش برخوردی بود، انسانی بود که نیاز به نصیحت نداشت. |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ02/19/2011 12:22 ب.ظ
در دی ماه سال 74، سه خاطره از سه شهید از جمله خاطرهای که مادربزرگ همسر شهید 75 ماه بعد از شهادت شهید برایم نقل کرده بودند آماده ارسال به روزنامه اطلاعات در پاسخ به فراخوان آن نموده بودم اما قبل از این که آن را به صندوق پستی بیندازم با ماشین پیکان باجناقم به اتفاق خانوادهها به زیارت ثامن الحجج "ع" رفتیم و نامههای آماده را در کیف سامسونتم در صندوق ماشین که در کنار حرم پارک کردند گذاشتم و رفتیم، وقتی برگشتیم متوجه شدیم فردی که نیاز مختصری داشته هم صندوق عقب و هم درب راننده را باز کرده و مایحتاجش از جمله آن... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ01/13/2011 04:11 ب.ظ
وقتی میخواستند بروند به منطقه، آمدند اینجا و روی این قالی نشستند و گفتند میخواهم بروم به جبهه، اشاره کردم که از یک طرف همیشه دو - سه نفر از بچههای شما در آن منطقهها بسر میبرند و از طرف دیگر پشت جبهه هم که به شما نیاز دارند در ضمن به عائلهی سنگینتان هم میرسید، بعد پرسیدم حالا درست است که شما هم بروید؟
قدری فکر کرد و در جوابم گفت:
«آنها که میروند از ما سلب تکلیف نمیشود، این راه، راه عشق است و من نمیتوانم از رفتن خودداری کنم»
همیشه به گل این قالی مینگرم که موقع صحبت و خداحافظیمان شهید... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ11/01/2010 05:33 ب.ظ
ما یک نیرویی داشتیم بندهی خدا خودش از گناباد با آمبولانس راه افتاده بود آمده بود منطقه، دو سه روزی که گذشت آمد اعتراض کرد و گفت: « این چه وضعش است؟! ما بیکاریم، چرا یک کار درست و حسابی نمیدهید که انجام دهیم؟! چون نیامدهایم اینجا که وقتگذرانی کنیم!»
اول فکر کردم ایشان میخواهد از زیر کار در برود مثل خیلیها که کلی اعتراض و بهانهگیری داشتند تا شانه از زیر بار خالی کنند و به شکلی در بروند! لذا برخورد تندی هم با ایشان نمودم و گفتم کار همین است که هست و شما موظفید هر کاری که بهتان واگذار شده است همان... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ07/14/2010 08:34 ب.ظ
من که هنوز ازدواج نکرده بودم، حسین آقا یک ماشین وانت داشت و وسیله ایاب و ذهاب به فراوانی حالا نبود - مخصوصاً موقع تعطیلی عید، مسافرت به علت نبود وسیله بسیار مشکل بود - من آمده بودم گناباد ولی روز بعد از سیزده بدر که میخواستم بیام مشهد از صبح تا ظهر سر راه مشهد منتظر بودیم ماشینی که جا داشته باشد نگه نداشت. حسین آقا آمد گفت بیا شما را ببرم دو راهی باغآسیا چون ماشینهای گناباد و طبس و فردوس و زاهدان و بیرجند از آنجا رد میشوند. ما به اتفاق آمدیم سه راهی باغ آسیا دیدیم حدود دویست نفر منتظرند و ماشینها هم پر؛... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ07/13/2010 09:04 ب.ظ
یک روز عصر، تنگ غروب همه در محل سر جوی دو برقی برای وضو گرفتن جمع شده بودند که بنده خودم هم حضور داشتم. شهید خدا بیامرز مقداری کاه نرم آورد سر جوی برای شستن و ضمناً آبداری یا نوبت آب هم داشت. در همین موقع حسن عبدالله زاده آمد و گفت: حسین بیا یک بار جاروب رو بار موتور ببند که میخواهم ببرم به بیدخت. حسین مگه: مو کار درم شما از او جوونا کمک بگیر. حسن عبدالله زاده گفت:
کار بز نیست خرمن کوفتن گاو نر میخواهد و مرد کهن
اگر تا صبح هم کمک نکنی، من همین جا هستم.
سر دو برقی بود... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ03/13/2010 04:09 ب.ظ
سالهای قبل از زلزله 47 بود که بر اثر خشکسالی و بالطبع بیکاری وضع مالی مردم خوب نبود، گوسفندها از گرسنگی میمردند دراین حال عید آمده بود و بر اثر بیپولی مردم دماغ سوخته بوده و دل و دماغ نداشتند. مخصوصاً جوانها که نه گردویی برای گردو بازی داشتند نه تخم مرغی برای تخم مرغ جنگ و نه تشله (تیله) بازی. چون معمولاً گردو را در ازای دادن ارزن و پنبه و غروت میخریدند و چون از اینها خبری نبود همه دست روی دست داشتند و عید از رونق افتاده بود. از طرفی هم بیابان خشک بود و از گالک و لاله هم خبری نبود. همه بچهها و جوانها... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ02/22/2010 11:51 ق.ظ
 تنها خاطرهای که من از زمان حیات ایشان دارم مربوط به سالهای کودکیام میباشد. یادم میآید یک روز آفتابی بود و با بچهها در حیاط خانهی قدیمی عمه بازی میکردیم، فکر میکنم ایام نوروز بود. شهید من و سمیه را صدا زدند، لبخندی زدند و در دست هر کداممان یک عدد سکهی دو تومانی به عنوان عیدی گذاشتند. ما خیلی خیلی خوشحال شدیم؛ هنوز آن چهرهی مهربان خندان... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ02/22/2010 11:36 ق.ظ
سرکشیهای معمول و رایج گهگاه ازخانوادهی معظم شهدا را اصلاً قبول نداشت و آن را حرکتی تشریفاتی میدانست که مایهی زحمت بیشتر و از کار افتادگی آنان میباشد و میگفت: «چنین سرکشیهایی انجام نشود خیلی بهتر است چون در آن به جای این که باری از دوش خانوادهها بردارند خود باری میشوند بر دوش آنها! این درست نیست که عدهای را جمع کنیم و برویم به عنوان سرکشی از خانوادهها به منزلشان و آنها را نه تنها از کار و زندگیشان بیندازیم بلکه باعث زحمت آنان در پذیرائی از جمع نیز بشویم! کار درست و اساسی اینست که بدون اطلاع قبلی... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ02/22/2010 11:25 ق.ظ
ما یک نیرویی داشتیم بندهی خدا خودش از گناباد با آمبولانس راه افتاده بود آمده بود منطقه. دو سه روزی که گذشت آمد اعتراض کرد و گفت: « این چه وضعش است؟! ما بیکاریم چرا یک کار درست و حسابی نمیدهید که انجام دهیم؟! چون نیامدهایم اینجا که وقتگذرانی کنیم!
اول فکر کردم ایشان میخواهد از زیر کار در برود مثل خیلیها که کلی اعتراض و بهانهگیری داشتند تا شانه از زیر بار خالی کنند و به شکلی در بروند! لذا برخورد تندی هم با ایشان نمودم و گفتم کار همین است که هست و شما موظفید هر کاری که بهتان واگذار شده است همان کار... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ02/21/2010 04:46 ب.ظ
این شهید عالیقدر در سالهای سخت اقتصادی و اجتماعی که ناگزیر از اتخاذ پیشه چوپانی در اقصی نقاط استان پهناور خراسان بزرگ شده ضمن مراودات حساب شدهاش با انسان بزرگ و والامرتبهای که در عین گمنامی به مثابه شاهگل هستی و چشمهای گوارا در بین خارهای فراوان روئیده در کویر تفتیدهی انسانی منطقه سربرج در نزدیکی مشهد به شمار میرفته و هر مشام و کامی قادر به درک و احساس نسیم خوش و مشاهده و چشش آب گوارای گل و چشمهی وجودیاش در آن منطقه نبوده چرا که: کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز و این شهید با آن عزیز... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ02/21/2010 02:18 ب.ظ

آیا باور میکنید تراکتور باعث به مدرسه رفتن یک بچهی بازیگوش و سر به هوا شد؟ یک روز یک بچهای به مدرسه نمیرفت و پدرش به سوی من (تراکتور) آمد، من را روشن کرد و دنبال آن بچه کرد. بچه دور تا دور روستا و بیابانهای دور روستا را دوید تا من (تراکتور) زیرش نگیرم. بعد از مدتی بچه راه... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ02/06/2010 05:10 ب.ظ
فکر میکنم اواخر بهار یا اوایل تابستان 1361 بود. بابا برای کاری از کال پشت جاده (پشت قبرستان قدیم) با تراکتور شن میآوردند و من و حسین یعقوب (حقانی) هم برای بازی و تراکتور سواری همراه بابا میرفتیم؛ اوج بازی و لذت ما زمانی بود که میخواستند شنها را خالی کنند به این صورت که درب یکطرف تریلر را باز میکردند و وقتی جک آن را میزدند با بالا آمدن جک، یکطرف تریلر بالا میرفت و شنها از سمت دری که باز شده بود پایین میریخت؛ ما دو تا هم از تریلر پایین نمیآمدیم و همانطور که تریلر بالا میرفت و شنها از زیر پای... |