توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ04/23/2012 07:28 ب.ظ
مرحوم اسدالله ملک از مداحان شاخص اهل بیت که نسبت خویشاوندی نزدیکی نیز با شهید داشته (پسرخالهی ایشان) و در نخستین و آخرین مراسم گرامیداشت شهید (قبل از ارتحالش از این جهان) قطعاتی در مدح و منقبت شهیدان سرودهاند. |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ07/24/2011 04:12 ب.ظ
شهید علیرضا سالاری اهل شهرستان گناباد هنگامی که خبر شهادت شهید را دریافت نموده از جبههی کردستان به عرصهی تکریم و تحلیل از همرزم شهید خود آمده و در مراسم تشییع پیکر مطهرش شرکت و جهت کربلائی ویژهای به آن میبخشد. در آن حال و هوای خاص دیدگاه منظوم این شهید عالیقدر پیرامون همرزم شهیدش در قالب نوحهای پرشور شکل میگیرد و خود آن شهید عزیز در نخستین روز گرامیداشت یاد و راه پرفروغش به سرایش آن پرداخته و اثر ماندگار و الگوئی تمام عیار بر جای گذاشته که بعد از گذشت 27 سال از سرایش آن تقدیم امت شهید پرور میگردد. |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ10/18/2010 04:49 ب.ظ
حجةالاسلام میرزائی با شهید عالیقدر روستا انس و آشنایی كاملی داشته و علاوه بر آن با واسطه برادرشان وابستگی سببی مشتركی نیز پیدا كردهاند لذا به محض اطلاع از شهادت و برنامه تشییع پیكر مقدس شهید، همراه سایر بستگان از مشهد عازم شهرستان گناباد شدهاند و در این حال و هوا شعر حماسهی شهادت را سروده و به امت حزبالله تقدیم نمودهاند. |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ07/14/2010 08:34 ب.ظ
من که هنوز ازدواج نکرده بودم، حسین آقا یک ماشین وانت داشت و وسیله ایاب و ذهاب به فراوانی حالا نبود - مخصوصاً موقع تعطیلی عید، مسافرت به علت نبود وسیله بسیار مشکل بود - من آمده بودم گناباد ولی روز بعد از سیزده بدر که میخواستم بیام مشهد از صبح تا ظهر سر راه مشهد منتظر بودیم ماشینی که جا داشته باشد نگه نداشت. حسین آقا آمد گفت بیا شما را ببرم دو راهی باغآسیا چون ماشینهای گناباد و طبس و فردوس و زاهدان و بیرجند از آنجا رد میشوند. ما به اتفاق آمدیم سه راهی باغ آسیا دیدیم حدود دویست نفر منتظرند و ماشینها هم پر؛... |
توسط یادبود شهید علیحسینی در تاریخ07/13/2010 09:04 ب.ظ
یک روز عصر، تنگ غروب همه در محل سر جوی دو برقی برای وضو گرفتن جمع شده بودند که بنده خودم هم حضور داشتم. شهید خدا بیامرز مقداری کاه نرم آورد سر جوی برای شستن و ضمناً آبداری یا نوبت آب هم داشت. در همین موقع حسن عبدالله زاده آمد و گفت: حسین بیا یک بار جاروب رو بار موتور ببند که میخواهم ببرم به بیدخت. حسین مگه: مو کار درم شما از او جوونا کمک بگیر. حسن عبدالله زاده گفت:
کار بز نیست خرمن کوفتن گاو نر میخواهد و مرد کهن
اگر تا صبح هم کمک نکنی، من همین جا هستم.
سر دو برقی بود... |