حالات و روحیات یک شهید در جبهه در آئینهی گفتار شهیدی دیگر
فيفرييه22نوشتهی:
02/22/2010 11:25 ق.ظ 
ما یک نیرویی داشتیم بندهی خدا خودش از گناباد با آمبولانس راه افتاده بود آمده بود منطقه. دو سه روزی که گذشت آمد اعتراض کرد و گفت: « این چه وضعش است؟! ما بیکاریم چرا یک کار درست و حسابی نمیدهید که انجام دهیم؟! چون نیامدهایم اینجا که وقتگذرانی کنیم!
اول فکر کردم ایشان میخواهد از زیر کار در برود مثل خیلیها که کلی اعتراض و بهانهگیری داشتند تا شانه از زیر بار خالی کنند و به شکلی در بروند! لذا برخورد تندی هم با ایشان نمودم و گفتم کار همین است که هست و شما موظفید هر کاری که بهتان واگذار شده است همان کار را انجام بدهید و دیگر حرفی هم نباشد! اما بعدا متوجه شدم که در مورد ایشان اشتباه کردهام واقعاً به دنبال این بودند که کار بیشتری انجام دهند و لذا علاوه بر مسئولیت رانندگی آمبولانس، مسئولیت نگهداری انبار مهمات را هم به ایشان دادیم.
روحیهی بالائی داشتند و به دیگران هم روحیه میدادند. خیلی خوش برخورد بودند و با وجود آن که از همه مسنتر بودند شور و حال دیگری داشتند، به همه سلام میکردند و سفره میانداختند و پذیرائی میکردند و....
| تاریخ: |
|
اسفند 1363 |
| مکان: |
|
کرمانشاه - سومار |
| گویندهی خاطره: |
|
شهید محمد جواد کاشیگران مسئول واحد بهداری رزمی قرارگاه شهید بهشتی |
| رابطه با شهید: |
|
همسنگر و همرزم - فرمانده مستقیم شهید در منطقه |
1 یادداشت قبلی...
پ: حالات و روحیات یک شهید در جبهه در آئینهی گفتار شهیدی دیگر
آن شهيد مسئول مستقيم بابا بوده اند و به همين جهت نيز به ايشان مراجعه و درخواست واگذاري كار و مسئوليت بيشتر در آنجا نموده اند درست آن رابطه با شهید: فرمانده شهيد در منطقه ميباشد لطفا اصلاح لازم را انجام دهيد توسط محمدرضا علیحسینی در تاریخ
02/22/2010 12:17 ب.ظ
|